زنده اندیشان


خیلی سخته وقتی آدم تمام فکرش رو روی کاری بگذاره و براش تلاش کنه ولی بهش نرسه.خیلی سخته.باور کردن اینکه تمام تلاش هات تو این چند وقت بی نتیجه بوده و شکست خوردی خیلی سخته.گاهی اوقات خیلی ها حتی ایمانشون رو به خدا از دست می دن یا ایمانشون به خدا ضعیف میشه.چون باخودشون فکر می کنن آخه خدا چرا بهم کمک نمی کنه!!!
یه جایی یه جمله ای خوندم که خیلی روم تاثیر گذاشت.اونم اینکه هر چه قدر که به خدا ایمان داشته باشیم خدا بهمون کمک می کنه.گفته بود خدای بعضی ها حتی نمی تونه یه شغل خوب واسه مومنش جور کنه اما خدای خیلی ها حتی می تونه کاری کنه که اونها از" بردگی به عزیز مصر برسن"(حضرت یوسف ع).البته قسمت دوم رو خودم گفتم.
تا حالا به این قضیه فکر کردین که ما چقدر به خدا ایمان داریم؟چقدر به تواناییهاش اطمینان داریم؟مثلا من می گم خدایا امروز کارنامه مو می گیرم بیا یه نمره شو عوض کن! سوال اینجاست که آیا من واقعا به این اطمینان دارم که خدا می تونه نمره مو عوض کنه!؟
خدا نمی تونه بهت کمک کنه چون تو به اون توانایی خدا اطمینان و ایمان نداری!
چه بهتر که اول به اون توانایی در خدا اطمینان داشته باشیم بعد اون رو از خدا بخواهیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۸۸ ، ۱۵:۳۱
محمدرضا امین

خیلی سخته وقتی آدم تمام فکرش رو روی کاری بگذاره و براش تلاش کنه ولی بهش نرسه.خیلی سخته.باور کردن اینکه تمام تلاش هات تو این چند وقت بی نتیجه بوده و شکست خوردی خیلی سخته.گاهی اوقات خیلی ها حتی ایمانشون رو به خدا از دست می دن یا ایمانشون به خدا ضعیف میشه.چون باخودشون فکر می کنن آخه خدا چرا بهم کمک نمی کنه!!!
یه جایی یه جمله ای خوندم که خیلی روم تاثیر گذاشت.اونم اینکه هر چه قدر که به خدا ایمان داشته باشیم خدا بهمون کمک می کنه.گفته بود خدای بعضی ها حتی نمی تونه یه شغل خوب واسه مومنش جور کنه اما خدای خیلی ها حتی می تونه کاری کنه که اونها از" بردگی به عزیز مصر برسن"(حضرت یوسف ع).البته قسمت دوم رو خودم گفتم.
تا حالا به این قضیه فکر کردین که ما چقدر به خدا ایمان داریم؟چقدر به تواناییهاش اطمینان داریم؟مثلا من می گم خدایا امروز کارنامه مو می گیرم بیا یه نمره شو عوض کن! سوال اینجاست که آیا من واقعا به این اطمینان دارم که خدا می تونه نمره مو عوض کنه!؟
خدا نمی تونه بهت کمک کنه چون تو به اون توانایی خدا اطمینان و ایمان نداری!
چه بهتر که اول به اون توانایی در خدا اطمینان داشته باشیم بعد اون رو از خدا بخواهیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۸۸ ، ۱۵:۳۱
محمدرضا امین

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر سفر نکنی،اگر کتابی نخوانی،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،اگر از خودت قدردانی نکنی.


 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

The World of Kim Anderson II Art Print by Kim Anderson


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر برده‏ی عادات خود شوی،اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …اگر روزمرّگی را تغییر ندهی٬اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی٬اگر از شور و حرارت،از احساسات سرکش،و ازچیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،دوری کنی . .. .، 

 

The World of Kim Anderson I Art Print by Kim Anderson


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی،آن را عوض نکنی،اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،اگر ورای رویاها نروی،اگر به خودت اجازه ندهیکه حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!


امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۷:۰۸
محمدرضا امین

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر سفر نکنی،اگر کتابی نخوانی،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،اگر از خودت قدردانی نکنی.


 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

The World of Kim Anderson II Art Print by Kim Anderson


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر برده‏ی عادات خود شوی،اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …اگر روزمرّگی را تغییر ندهی٬اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی٬اگر از شور و حرارت،از احساسات سرکش،و ازچیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،دوری کنی . .. .، 

 

The World of Kim Anderson I Art Print by Kim Anderson


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی٬اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی،آن را عوض نکنی،اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،اگر ورای رویاها نروی،اگر به خودت اجازه ندهیکه حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!


امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۷:۰۸
محمدرضا امین

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

 

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۵۱
محمدرضا امین

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

 

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۵۱
محمدرضا امین

آنگاه که .....

آنگاه که تنها شدی در جست وجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی.بر من توکل نما.

                                                                                                 نمل/۷۹

انگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده ورها نمیشوی .به من امیدوار باش.

                                                                                                  زمر/۵۳

انگاه که سرمست زندگی دمیا ومغرور به ان شدی.به یاد قیامت باش.

                                                                                                 فاطر/۵

انگاه که در پی تعالی  وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن.

                                                                                                فاطر/۲۹

انگاه  که دوست داری کسی همواره بیادت باشدبه یاد من باش که همواره بیاد تو هستم.

                                                                                                بقره ۱۵۲

انگاه دوست داری بامن همسخن شوی نماز را بیاد من بخوان.

                                                                                                 طه/۱۴

انگاه که روحت تشنه ی نیایش و راز ونیاز است اهسته مرا بخوان.

                                                                                              اعراف/۵۵

انگاه که لغزشها روحت راازرده ساخت.در توبه به رویت باز است.

                                                                                            قصص/۶۷

انگاه که می خواهی خوش بختی را گرم در اغوش بکشی تسلیم درگاه من باش.

                                                                                               زمر/۵۴

انگاه که می خواهی ثروتمندترین وتوانگرترین باشی.مالت رادر راه من صرف کن

تا ان را زیاد کنم.                                                                             تغابن/۱۷

انگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب وتاب است به هنگام صبح وشام

خدا را تسبیح گوی.                                                                 ال عمران/۴۱

انگاه که غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید.سجده کن وتقرب بجوی.

                                                                                            علق/۱۹

انگاه که در ورطه ی غفلت و بی خبری از یاد خداغرق درنعمت شدی به هوش باش

که در عرصه ی ازمون الهی بسر میبری.                                       جن/۱۷

انگاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون گردد نعمات الهی را شاکر باش.

                                                                                           ابراهیم/۷

انگاه که در تنگنای معاش زندگی روزنه امید نداری ببخش وانفاق کن و وسعت روزی

از من بخواه

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۳۳
محمدرضا امین

آنگاه که .....

آنگاه که تنها شدی در جست وجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی.بر من توکل نما.

                                                                                                 نمل/۷۹

انگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده ورها نمیشوی .به من امیدوار باش.

                                                                                                  زمر/۵۳

انگاه که سرمست زندگی دمیا ومغرور به ان شدی.به یاد قیامت باش.

                                                                                                 فاطر/۵

انگاه که در پی تعالی  وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن.

                                                                                                فاطر/۲۹

انگاه  که دوست داری کسی همواره بیادت باشدبه یاد من باش که همواره بیاد تو هستم.

                                                                                                بقره ۱۵۲

انگاه دوست داری بامن همسخن شوی نماز را بیاد من بخوان.

                                                                                                 طه/۱۴

انگاه که روحت تشنه ی نیایش و راز ونیاز است اهسته مرا بخوان.

                                                                                              اعراف/۵۵

انگاه که لغزشها روحت راازرده ساخت.در توبه به رویت باز است.

                                                                                            قصص/۶۷

انگاه که می خواهی خوش بختی را گرم در اغوش بکشی تسلیم درگاه من باش.

                                                                                               زمر/۵۴

انگاه که می خواهی ثروتمندترین وتوانگرترین باشی.مالت رادر راه من صرف کن

تا ان را زیاد کنم.                                                                             تغابن/۱۷

انگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور در تب وتاب است به هنگام صبح وشام

خدا را تسبیح گوی.                                                                 ال عمران/۴۱

انگاه که غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید.سجده کن وتقرب بجوی.

                                                                                            علق/۱۹

انگاه که در ورطه ی غفلت و بی خبری از یاد خداغرق درنعمت شدی به هوش باش

که در عرصه ی ازمون الهی بسر میبری.                                       جن/۱۷

انگاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون گردد نعمات الهی را شاکر باش.

                                                                                           ابراهیم/۷

انگاه که در تنگنای معاش زندگی روزنه امید نداری ببخش وانفاق کن و وسعت روزی

از من بخواه

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۳۳
محمدرضا امین

به خاطر داشته باش !

  آرام باش ،

  توکل کن ،

 تفکر کن

  سپس

آستین ها را بالا بزن ،

 آنگاه

  دستهای خدا را می بینی

 که زودتر از تو دست به کار شده اند ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۲۷
محمدرضا امین

به خاطر داشته باش !

  آرام باش ،

  توکل کن ،

 تفکر کن

  سپس

آستین ها را بالا بزن ،

 آنگاه

  دستهای خدا را می بینی

 که زودتر از تو دست به کار شده اند ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۸ ، ۱۶:۲۷
محمدرضا امین