زنده اندیشان

حکمت حوادث زندگی

پادشاهی وزیری با تدبیر داشت.

روزی پادشاه به همراه وزیر برای شکار کردن به جنگل رفت.

بر اثر بی احتیاطی،پادشاه با وسیله ی شکاری پای خود را به شدت زخمی کرد،دلیل و حکمت این اتفاق را از وزیرش پرسید.وزیر پاسخ داد:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

پادشاه از سخن وزیر خشمگین شد و دستور داد وزیر را زندانی کنند .پادشاه رو به وزیر کرد و گفت: حال نظرت راجع به حکمت دستور ما چیست؟ وزیر باز هم در پاسخ گفت:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

مدتی گذشت تا پادشاه به طور نسبی بهبود یافت وزیر همچنان زندانی  بود و پادشاه تصمیم گرفت این بار بدون حضور وزیرش به شکار برود.

در جنگل پادشاه و همراهانش گرفتار آدمخوار ها شدند!!!

آن ها دست و پای همه را بستند و به اردوگاهشان بردند

هنگام انجام مراسم و آماده کردن دیگ ها،متوجه زخم پای پادشاه شدند از آن جایی که آدم خوارها افراد زخمی را نمی خورند پادشاه را  به وسط جنگل بردند و آزاد کردند.

در این هنگام پادشاه به یاد حرف وزیرش افتاد.او فکر کرد اگر آن روز  زخمی

نمی شد. امروز در کام آدمخوار ها بود و اگر آن روز دستور  زندانی کردن وزیر نمی داد، امروز وزیر همراه او به برای شکار به جنگل می رفت و  طمعه ی آدمخوار ها می شد.

او لبخندی زد و تکرار کرد:

   "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۸ ، ۱۲:۵۳
محمدرضا امین

حکمت حوادث زندگی

پادشاهی وزیری با تدبیر داشت.

روزی پادشاه به همراه وزیر برای شکار کردن به جنگل رفت.

بر اثر بی احتیاطی،پادشاه با وسیله ی شکاری پای خود را به شدت زخمی کرد،دلیل و حکمت این اتفاق را از وزیرش پرسید.وزیر پاسخ داد:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

پادشاه از سخن وزیر خشمگین شد و دستور داد وزیر را زندانی کنند .پادشاه رو به وزیر کرد و گفت: حال نظرت راجع به حکمت دستور ما چیست؟ وزیر باز هم در پاسخ گفت:

    "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

مدتی گذشت تا پادشاه به طور نسبی بهبود یافت وزیر همچنان زندانی  بود و پادشاه تصمیم گرفت این بار بدون حضور وزیرش به شکار برود.

در جنگل پادشاه و همراهانش گرفتار آدمخوار ها شدند!!!

آن ها دست و پای همه را بستند و به اردوگاهشان بردند

هنگام انجام مراسم و آماده کردن دیگ ها،متوجه زخم پای پادشاه شدند از آن جایی که آدم خوارها افراد زخمی را نمی خورند پادشاه را  به وسط جنگل بردند و آزاد کردند.

در این هنگام پادشاه به یاد حرف وزیرش افتاد.او فکر کرد اگر آن روز  زخمی

نمی شد. امروز در کام آدمخوار ها بود و اگر آن روز دستور  زندانی کردن وزیر نمی داد، امروز وزیر همراه او به برای شکار به جنگل می رفت و  طمعه ی آدمخوار ها می شد.

او لبخندی زد و تکرار کرد:

   "هر اتفاقی که می افتد بهترین است"

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۸ ، ۱۲:۵۳
محمدرضا امین


عکسهای بسیار زیبایی از فصل بهار

منبع :
وبلاگ همدم روح
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۱۷
محمدرضا امین


عکسهای بسیار زیبایی از فصل بهار

منبع :
وبلاگ همدم روح
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۱۷
محمدرضا امین

پادشاه و سنگ  ( جالبه )

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وباهر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد ...

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگیانسان باشد.



اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۰۶
محمدرضا امین

پادشاه و سنگ  ( جالبه )

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وباهر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد ...

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگیانسان باشد.



اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۰۶
محمدرضا امین

عجایب هفتگانه جهان

معلم از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم

 می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دانش آموز جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دانش آموز مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دانش آموز، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۰۲
محمدرضا امین

عجایب هفتگانه جهان

معلم از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم

 می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دانش آموز جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دانش آموز مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دانش آموز، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۴:۰۲
محمدرضا امین

یک روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن هراسان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته­ام و نمی­توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

گویند:
عجب معلم سختگیری است این روزگار که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...
 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۳:۵۳
محمدرضا امین

یک روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن هراسان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته­ام و نمی­توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

گویند:
عجب معلم سختگیری است این روزگار که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...
 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۸۸ ، ۱۳:۵۳
محمدرضا امین